تبليغاتX
طنز سپنتا

طنز سپنتا

...  سکانس آخر :

مرحوم جلال رو به مرحوم صفا :  حلوا ؟!!  من زهر مار ! بخورم بیشتر به من می چسبد

تا حلوا !!!  مگر نمی بینی همین الساعه از جهنم بر گشته ام ! نگاه کن ببین شربت

  آلبالویی  چیزی نداری توی  آن بقچه بی صاحب مانده ات ؟!  هلاک شدم .! بجنب !!

مرحوم صفا : نه ! ندارم !!!

مرحوم جلال :  چرا دروغ می گویی ؟!!!!!!  پس آن چیست که  از زیر کفن وا مانده ات

 زده بیرون !!!

مرحوم صفا : راستش ....راستش...... یخ در بهشت است ! برای خودم آورده ام  !!!

 و زیر  لب غر می زند :  می خواستی گرانفروشی نکنی !!!   چشمت کور ......!!!

سکانس اول :

 فروشنده می رود بالای بار بند وانت می ایستد :

خانمها ! آقایان ! این قره قروتها و تنقلات را حراج کرده ایم !! فقط هم امروز اینجا هستیم !!

بابا ! دندان به جگر بگیرید یک دقیقه!! به همه تان می رسد !! قره قروت زیاد است . آقای

 وارشی چک ! در می آورد که آقای کوهی می رود جلو و محکم می زند روی شانه اش :

 جناب وارشی ! مثل اینکه نفهمیدید چه شد ! این آقا می خواهد تنقلاتش را حراج کند

 نه ماشین اوراقی اش را !  حالا چرا دست و پایتان این طور دارد می لرزد ! به خودتان

مسلط باشید ..... خانم وارشی ! یک لیوان آب قند بیاورید بدهید شوهرتان که دارد پرپر

  می زند و  از حال می رود !!!  بجنبید دیگر خانم وارشی .....   تلف شد شوهرتان !!!!

سکانس دوم :

آقای وارشی  رو می کند به بچه هایش که دلبندان من ! می بینید چه تنقلاتی برایتان

خریده ام ؟! دیگر تا عمر دارید ملوچ ملوچ کنید ! حقوق این برج را کلا داده ام تنقلات !!!!!!

باز هم  به حمایت از مادرتان بگویید که پدرمان جانش در می رود ریالی خرجمان بکند !!!

سکانس سوم :

آقای کوهی  نفس زنان می رود در خانه آقای وارشی :

وارشی جان ! دیدی چه کلاه گشادی رفته است سرمان ؟!!   کلاه ! که چه عرض کنم !!

تانکر آب شهر داری!!!  هر چه از مردک دوره گرد خریده بودیم همان! بیرون !! نصف قیمت !!

 بود !!!!! من نمی دانم بعضیها دور از جان تو چه طور مال حرام از گلویشان میرود پایین !!

الهی هر چه از ما گرفته خرج دوا و دکترش بشود ....الهی همین امشب جذام بگیرد ...... !!!

وارشی سری تکان می دهد : چه شانسی آوردم من ! که چک نکشیدم برای تنقلات !!!

 سکانس چهارم :

همان سکانس آخر !!!  است................!!!!!!!!

+ نوشته شده در  87/02/22ساعت   توسط نادیا 429290/ م/ ./ ا کد   | 

     .... پیرمرد نابینا روی سکو نشسته است و دارد با تخم مرغهایش !  ور می رود  ضمن

   آن سبد تخم مرغ را هم محکم توی بغلش نگاه داشته و ندا می دهد : تخم مرغ رسمی .......!!

  تخم مرغ رسمی.....!!  ما هم که تازه به این دیار نقل مکان کرده ایم از آنجا که معنی و

مفهوم رسمی آنهم از نوع تخم مرغی اش !!  را نمی دانیم لذا می پرسیم  پدر جان !

 مگر تخم مرغ جماعت هم قرار دادی و رسمی دارند ؟!  که ایشان پاسخ می دهد چرا ندارند ؟

  تخم مرغ از روستا آمده !  و خاصیت دار !!  را  می گویند تخم مرغ  رسمی !!

 تازه دو ریالی مان می افتد که منظور پیرمرد  همان تخم مرغ محلی !  می باشد.

  تا  اینجایش را داشته باشید تا بعد ..............

خدا بیامرزد امواتتان را خدا بیامرزد مادر بزرگ ما را ! ده سالمان بود که همراه با مرحومه 

یاد شده !  داشتیم از کوچه ای می گذشتیم  که دوست پیرتر ! از مادر بزرگمان جلوی ما

 سبز می شود و به محض دیدنمان رو می کند به مادر بزرگمان که  پیرزن ! چه چشمهایی !! 

  دارد نوه ات........ !!! 

 همین یک جمله کافی بود که چیزی از درون قلقلکمان بدهد  و بدون آنکه بفهمیم داریم  چه

می کنیم بدویم سوی باغچه حیاط و کله پا شدن همان و فرو رفتن تیغ توی چشممان ایضا" ! 

 بگذریم که چه هوارها از دل بر نیاوردیم  و چه خون  زلالی که از  چشممان سرازیر نشد !! 

   مادر بزرگمان بنده خدا هم سر و سینه کوبان با آن بار علمی ضعیفش! بلا فاصله یکی از 

 لباسهای عهد بوقی اش را پاره می کند و به  چشممان می کشد . و از همان شب شروع

 می کند به گذاشتن معجون  زرده تخم مرغ محلی ( رسمی ) روی چشمان زخمیمان  

 و از آنجا که هم زمستان بود و هم خون زیادی از ما رفته بود سردمان شده بود حسابی ! 

لذا جایمان را انداخت کنار بخاری و  تا صبح که از خواب بیدار شدیم دیدیم همه دلشان را

چسبیده اند و دارند از خنده پشتک وارو می روند !! که دستگیرمان شد روی صورتمان در اثر

 همجواری با بخاری از شب قبل نیمرو ! درست شده است !!

 توی همین افکار هستیم  و خواص باور نکردنی تخم مرغ رسمی ! که مرد جوانی می آید و آن

 آخرین تخم مرغهای توی سبد گونی باف را هم از پیر مرد می خرد  و چند اسکناس ترو تمیز و

 البته ده تومانی !!! هم می گذارد کف دست پیرمرد نابینا و  پیرمرد غافل از همه جا بی آنکه

   بفهمد چه بر سرش آمده !  ذوق می کند !! چشمانش را می مالد و رو  به آسمان که :

  خدایا شکرت !  امروزمان هم گذشت .....الحمد الله ........!!   الحمد الله ...........!!!!!!

+ نوشته شده در  87/02/15ساعت   توسط نادیا 429290/ م/ ./ ا کد   |